شهيد سيد عبد الكريم هاشمى نژاد

59

درسى كه حسين ( ع ) به انسانها آموخت ( فارسي )

خلافت را آن گونه كه مردم مسلمان به آن معتقد بودند باور نداشت و ماهيت حكومت پيامبر اسلام را هم مانند آن سه نفر جز به عنوان « ملك » نمىشناخت ! مسعودى پيش از آن كه اين داستان را نقل كند ، مىنويسد : « مأمون در زمان خلافت خويش تصميم گرفت به مردم مسلمان دستور دهد تا معاويه را لعن كنند و از او بيزارى جويند . مهمترين عاملى كه موجب اين تصميم گرديد ، اطلاع او از گفتگوى معاويه با مغيرة بن شعبه دربارهء پيامبر اسلام بوده است » . مورخ مذكور در اين باره مىنويسد : « در سال دويست و دوازده ، منادى مأمون ( از جانب وى ) ندا در داد كه ذمهء من برىء است از آن كس كه معاويه را به خوبى ياد كند يا او را بر يكى از اصحاب پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مقدم بدارد » . « 1 » در اينجا مسعودى داستان گفتگوى معاويه را با مغيرة بن شعبه نقل مىكند و سپس چنين اضافه مىكند : « مأمون دستور داد به تمام مردم نامه نوشتند كه معاويه را بر بالاى منابر لعن كنند . » ولى چون به مأمون گفتند ممكن است اجراى اين فرمان منجر به شورش عمومى گردد ، از اين نظر از اجراى تصميم خود دست بر داشت و اين فكر به دست فراموشى سپرده شد تا نوبت حكومت به المعتضد باللّه رسيد . معتضد در عصر خود اراده كرد لعن معاويه را شايع كند و طرحى را كه مأمون از اجراى آن چشم پوشيده بود ، عملى سازد و به آن تحقق بخشد . طبرى مورخ مشهور در اين باره مىنويسد : « در سال 284 هجرى ، المعتضد باللّه تصميم گرفت اعلام كند تا معاويه را بر بالاى منابر لعن كنند و دستور داد نامه‌اى در اين باره نوشتند تا براى مردم بخوانند . عبيد الله بن سليمان بن وهب وى را از اجراى اين تصميم بر حذر داشت و گفت ممكن است شورشى برپا گردد و اجتماع دچار اضطراب شود ، ولى معتضد به آنچه عبيد الله گفته بود ، توجهى نكرد . . . تا بالاخره در يكى از روزهاى جمعه از جانب او ندا در دادند كه آگاه باشيد و بر معاويه ترحم نكنيد ( و از خداوند براى وى رحمت نخواهيد ) و او را به نيكى ياد ننماييد . . . و معتضد دستور داد تا نامه‌اى را كه مأمون براى فرمان لعن بر معاويه نوشته بود ( از قسمت بايگانى نامه‌هاى خلافتى ) خارج ساختند و نزد وى آوردند ، معتضد از كليات آن نامه ، اين نامه را نگاشت » . در اينجا طبرى نامهء المعتضد را كه طولانى است و ضمن آن بسيارى از معايب و مفاسد

--> ( 1 ) - مروج الذهب ، ج 4 ، ص 40 .